شروع آلرژی

دخترک اینروز ها سخت گرفتاره سرماخوردگیه  ...ناراحت

هفته پیش یکشنبه وقتی رفتم مهدکودک دنبالش همش میگفت چشمم میسوزه و کمی هم چشمهاش متورم بود چشمسریع بردمش دکتر و آقای دکتر فرمودند که بعله چشمهاشون عفونت کرده البته خدا رو شکر ویروسی نیست .. احتمالا دست کثیف به چشم مالیده و ...نیشخند

و سارا هم اعلام که فردا تولد پارمیداست ( دوست جون جونی اش ) من باید برم مهد ..مشغول تلفن آقای دکتر هم زحمت کشیدن و گواهی دادن که حضورش تو مهد بلامانع است ...لبخند

و بگذریم که به چه بدبختی قطره چشمش رو ریختیم من و پدرش دوتایی حریفش نبودیم منتظرآخرش به شیوه خیلی مهربون  دوستت داریم و ... گفتم که اصلا من و تو مادر دختر هستیم و همه کارهامون دوتائیه و .....ماچ به قول خودش مادر دختری قطره اش رو من میریختیم و خیلی راحت در اوج ناباوری چشمهاش رو باز نگه میداشت تعجبو با پوزخندی به پدر گرام میگفت این مدل مادر دختریه .....چشمک

دوشنبه خودم مرخصی بودم که مثلا استراحت مطلق باشم خمیازه بعد از فیزیو تراپی الکی دو ساعت رفتم اداره و بعد هم دنبال سارا که دیدیم به به سارا خانوم اندکی سرفه  میکنن ..اوه. دوباره بار و بنه رو جمع کردیم و ساعت تقریبا 8 شب بود که بعد از اینکه فهمیدیدم این بابا مجید از اداره اومدنی نیستند دوباره مادر دختریماچ خدمت آقای دکتر شرفیاب شدیم که ظاهرا یه خورده سرما خورده بود اما به علت آلودگی شدید هوا آلرژی شدیدا عود کرده .. سه شنبه و چهارشنبه مهمان مامان فریبا تو خونه مون بودیم که پیش من باشن کمتر اذیت بشم ...خجالت

امروز هم مامان خونه ما پیش سارا جونه ...خجالت طفلک دخترم دیشب از شدت سرفه خواب نمیرفت .. این اسپری ها هم که همه کورتون داره ... خدا بهش رحم کنه..ناراحت

و اما مکالمه من و دخترم بعد از مطب دکتر

مامانی : سارا جون شال گردن رو ببند هوا سرده و گرنه باید بریم آمپول دگزامتازون بزنیم

سارا : نمیزارم جلوی صورتم

مامانی : پس آمپول میزنی

سارا : آره میزنم

و من طی مسیر مطب دکتر تا درمانگاه چند بار باهاش صحبت کردم متفکر(راستش دکتر گفته بود میتونین صبر کنین تا فردا اگر بهتر نشد بزنین ، نمیخواست سارا بفهمه که باعث و بانی آمپول دکتر ...)

مامانی : سارا جون داریم نزدک میشیم شالت رو نمیزاری

سارا : نه نه نه

و ما وارد شدیم راستش همش فکر میکردم الانه که با دیدن خانم پرستار اعلام کنه که باشه میبندم .. تعجبخودم هم یه آمپول برای کمرم داشتم ... پرستاره گفت که میخوای اول مال تو رو بزنم شاید پشیمون شد... موقع زدن آمپولم چندبار پرستار گفت که شاید درد داشته باشه.. چشمک

سارا : مامانی درد داره ناراحت نشی ها ...

و خودش بعد از من روی تخت دراز کشید ، با کمی گریه آمپولش رو زد و وقتی گفتم تشکر نمیکنی با اعتماد به نفس کامل اشکهاش رو  پاک کرد و به خانمه گفت

سارا : مرسی خاله ممنون .تعجب

........................................

حالا به نظر شما دخترک من رو حرفش ایستاده خوبه یا بد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

آینده تربیتی اش چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

من باید چطور باهاش برخورد کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

 

اینروز ها همراه با من کلیه تمرینات فیزوتراپی رو انجام میده ... لبخندکیسه آبگرم میزاره ..چشمک.دیشب هم میخواست پیش ما بخوابه بهش گفتم اگر بیایی پیش ما کالسکه ای که سمیه جون جایزه بهت داده بود رو ازت میگیرن و سارا جون فرمودند :

مگه نمیینی همش کمرم درد میکنه مریضم دیگه نازی رو بغل میکنم نمیتونم با کالسکه راه ببرم کمرم درد میگیره ....بهشون پس بده ...

الهی همه بچه ها خوب باشن ... خدا یا خودت تو این آلودگی هوا و آب و ... مراقب بچه های ما باش .

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره

انشالله هر چه زودتر خوب بشه[ماچ]

نیایش

سالم و شاد باشید![قلب][ماچ]

نیایش

الهی خوبتر بشی خاله[قلب]

صحرا

واي خداي من تحمل سرماخوردگي بچه ها خيلي سخته.

سارا

سلام ونوشه جون از بعد مهمونی 2-3 هفته ای نرسیدم به وبلاگت سر بزنم امیدوارم حال سارا خوب شده باشه و دردهای کمر و .. مرتفع همیشه از خاطرات قشنگی که می ذاری لذت می برم مراقب خودت باش

سارا

راستی تولد سارا پیش پیش مبارک امیدوارم همیشه جمعتون جمع و دلتون شاد و سلامت باشید

سارا

راستی تولد سارا جون پیش پیش مبارک امیدوارم همیشه جمعتون جمع, دلتون شاد و سلامت باشید

maneli

tavallode sara khanoomi mobarak bashe boossss