عید قربان مبارک

خوب بیشتر از یه ماهه که از دخترک چیزی ننوشتم ... اما خلاصه اتفاقها...

همونطور که مفصل تو   وبلاگ خودم گفتم قرار بود یه نینی ناز و مهربون بیاد پیش ما اما یه مشکلاتی پیش اومد و نشد ... البته سارا خانوم گل هیچ اطلاعی نداشت و فکر میکرد که استراحت مطلق من به خاطر کمر درد همیشگی ام یه مواقعی هم که یه بوهایی میبرد یه دستی میزد که مثلا میخوای نینی بیاری کمرت درد گرفته و...

به هر حال از اینکه دیگه تو استراحت نبودم خیلی خوشحال شد ..از طرف دیگه استعفام از اداره کلی به دخترک روحیه داد...اولش خواستم مهدش رو عوض کنم اما کلی پرس و جو هم کردم ولی به نتیجه نرسیدم ..مهدهای نزدیک خونه امکانات اموزشی و .. خیلی خیلی کمتر از مهدی بود که سارا 4 سال رفته و قرار شد امسال هم همونجا بره .... خلاصه صبحها با بابایی میره و عصر من میرم دنبالش البته زودتر از موقعی که اداره میرفتم...

اما کارهایی که سارا خانمی اینمدت انجام دادن ...

روز آتش نشان ..رفته بودن آتش نشانی و کلی بهش خوش گذشته بود و براش پر از تجربه بود ...

روز پست رفتن اداره پست و یکی از نقاشیهاشون رو به آدرس خونه پست کردن و ما هم کلی ذوق نمودیم که نقاشی و نامه سارا خانوم به دستمون رسید ...

روز تربیت بدنی با همکلاسیهاش رفتن ورزشگاه شیرودی و فوتبال بازی کردن تو زمین بزرگ فوتبالش ..

روز جهانی غذا کلی تو مهد غذاهای متنوع خورد و...

دوبار هم مهد برنامه بیرون گذاشت که چون من از نظر جسمی خیلی روبراه نبودم نرفتیم اما به جاش سارا رو بردیم برج میلاد که فکر کنم براش تجربه قشنگ و عجیبی بود .... (‌ؤقتی هم ببرگشت به پدر من گفت که من شهرک غرب و خونه شما رو دیدم شما رو هم دیدم یه پیرمردی بود تو کوچه تون شما بودین .... بیچاره بابام )

یه روز هم تو مهد کنسرت موسیقی داشت و کلی برامون از همین نت خوندن ها و .... اجرا کردن ... ما هم که دیگه ذوق و ....

معلم کلاس زبانش هم خیلی ازش راضیه ...یه روز هم از معلمش میپرسه اسم کوچه تون چیه .. اونم جواب میده ارکیده و سارا ذوق کنان میگه :

دیدین اسم کوچه تون هم انگلیسیه ...........

یه بار هم رفتیم یزد یه بار هم شمال که عکسش رو میزارم که رفتیم چون همزمان با سالگرد فوت دایی بزرگم بود وقتی رفتیم سر مزارش ... مامانم خیلی بیشتر بیقراری میکرد  منم دلم برای دایی هام خیلی تنگ شده بود ..سارا هم دوباره اشک ریخت و به باباش گفت که کاشکی همه تعطیلات بیاییم پیش دایی فریبرز که تنها نباشه .....فردا هم به امید خدا میریم یزد....

خوش بگذره .. با آرزوی روزهای خوب برای همه شما و نینی های گلتون ........

سارا . برج میلاد محوطه داخلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سارا  ... شمال

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژیلا

سلام وبلاگ قشنگی دارید و از اون قشنگتر گله نازتونه به وبلاگ مامانی و ارنیکا سر بزنید اگه دوست داشتین تبادل لینک کنیم ممنون

مامان اکرم

سلام خیلی متاسف شدم ونوشه جان. الان بهتری انشالله؟ امیدوارم خیلی زود، زندگی روی روالش بیفته و سرحال و قبراق باشی. شاد باشی همیشه عزیزم[قلب] دخترک نازت رو ببوس[ماچ]

تيفاني

سلام عزيزم از خوندن وبلاگت قشنگ لذت بردم ماشالله چه دختر ماه و قشنگي داري خدا براتون حفظش كنه براش اسفند دود كن خيلي خوش تيپه

سارا

سلام ونوشه جان عزیزم شور زندگی رو می شه تو نوشته هات دید.... جدی که مادر بودن و آرامش و مزه مزه کردن زندگی با زندگی کاری کلی منافات داره.... خوشحالم برات خیلی.... سارای نازنین ما هم ماشاا.. خیلی خانم شده...

نیایش

عیدتان خجسته و ایام بکام![گل]

مهلا

شما چقدر ماهي خالي قربون اون چشماي نازت برم عزيزممممممممممممممممممممممممم پيش آ پيش تولدت مبارك الهي جشن هزار سالگيتو بگيري يه ماچ ابدار براي تو دختر گل

مهلا

شما چقدر ماهي خالي قربون اون چشماي نازت برم عزيزممممممممممممممممممممممممم پيش آ پيش تولدت مبارك الهي جشن هزار سالگيتو بگيري يه ماچ ابدار براي تو دختر گل

سارا امیدوار

سلام آجی سارا تائید میکنید تبادل لینک کنیم ؟ تارنمای خیلی خوفی دارید

sarah

like like یه عالمه... عکسا و کاراش خوشگله عزیزم. خونه ما هم رفتین جای من خالی...[چشمک][بغل]