سفر حج

افسوسسلام به همه مهربونهای دنیا مخصوصا دوستان گل وبلاگی

عزیزای مهربون یه راست میرم سر اصل مطلب

جای همه تون خیلی خالی لبخند

سفر خیلی خوبی بود اونقدر که هنوز بعد از گذشتن نزدیک به 10 روز از پایانش هنوز نمیتونم  از فکرش بیائیم بیرون ..گریه هرشب خوابش رو میبینم و هر لحظه به خودم یاداوری میکنم که 2 هفته پیش ، 10 روز پیش همچین لحظه ای و ... خواب

از لحظه ای که تو فرودگاه منتظر پرواز بودیم خاطراتم رو نوشتم و شاید باید یه وبلاگ درست کنم یا چند تا پست مفصل برای درج اونها داشته باشم که فعلا با اوضاع پیش اومده خیلی حس و حال ویرایش رو ندارم و علت دیر نوشتن من هم همین بود ... ناراحتما روز شنبه یک روز بعد از  ا ن ت خ ا ب ا ت تهران رو ترک کردیم در حالیکه اوضاع در حال وخیم شدن بود ... ناراحتاینکه ما تو شبکه های  م ا ه و ا ر ه ا ی چه دیدیم بماند و بعد از برگشتمون همه اونچه شما طی 10 روز دیدید و شنیدید ما طی یک روز و چند ساعت عکس و فیلمش رو دیدیم پس حق بدید که نتونم خیلی متمرکز بنوبسم ... ناراحت

الان هم که مینویسم فقط بخاطر ساراست و سعی میکنم خاطرات سارا رو بنویسم...

همونطور که گفته بودم قراره با پدربزرگها و مادربزرگها همسفر باشیم که قطعا شیرینی سفر با اونها برای سارا همیشه باقیست ...  قلبصبح شنبه وسایلمون رو دوباره چک کردم که چیزی کم و کسر نباشه مخصوصا داروی حساسیت سارا و ... ناهار منزل دایی مرحومم مهمان بودیم و زندایی ام خیلی به زحمت افتاد و ناهار و بعدش هم از زیر قران ردشدیم سارا هم که مکررا تکرار میکرد که میدونی میخوام برم مکه ...چشمک

خوشبختانه پروازمون به موقع بود و بعد از تحویل پاسپورتها و بلیط به ما تو فرودگاه منتظر بودیم که زمان پرواز بشه ... لازم به ذکره که در پاسپورتم نام محرمی که همراهم بود ذکر شده بود ... سا را حسابی تو فرودگاه شیطونی کرد اونقدر که همین که وارد هواپیما شدیم خوابید و تو فرودگاه مدینه به زور بیدارش کردیم ...خواب وقتی هواپیما نشست و از پله ها می اومدیم پایین با یه عصبانیتی گفت : ... مامان چقدر داغه ... آخ

تو فرودگاه مدینه خبری از انگشت نگاری و ... نبود اما یه جورایی به ایرانی ها محل نمیذاشتند خیال باطلمثلا یه پرواز از مصر بود که بلافاصله گیت ما رو خالی کردند گفتند برید تو صفهای دیگه و اونا رو سریع رد کردند... گریهسوار اتوبوس های خیلی خنک شدیم و بعد از نیم ساعت به هتل رسیدیم ... تو گروه ما تنها اتاقی که رو به گنبد سبز پیامبر بود اتاق ما بود هوراو از همون جا به سارا یاد دادیم که اینجا مدینه است و مکه نیست... کلی کار فرهنگی کردیم ... خجالتسارا هم که فاصله بین اتاق ما تا اتاق همراهان رو مکررا طی میکرد و کلی صفا... نیشخندروزهایی که مدینه بودیم چون هوا خیلی گرم بود فقط سه شب اون هم آخر شب سارا رو بردیم تو حیاط حرم که کلی بهش خوش گذشت بغلو از اونجایی که عادت داره اویزون بچه ها باشه با کلی بچه از ملیتهای مختلف عکس گرفت و بسیاری از مواقع ما هم با پدر و مادرشان اشنا شدیم و یک شب هم که برای دعای کمیل من و مجید و سارا سه نفری رفته بودیم حرم تو حیاط با یه پسر عرب 5 ساله دوست شد خجالتکه در نهایت پدرش که شیعه بود و جده زندگی  میکردن با مجید کلی رفیق شدند و یه تسبیح هم به یادگار به ما داد... لبخند

نمیتونم از حال و هوای حرم خیلی بگم فقط این رو میدونم که وقتی میگن روضه پیامبر قطعه ای از بهشته  بیراه نگفتند قلباگه چشم دلت رو باز کنی حس میکنی که پیامبر نشسته و داره همه اعمالت رو از بچگی میشمره خجالتو بهت میگه حالا که دعوت شدی بری خونه خدا بیا اول اینجا کنار ستون توبه ، توبه کن و با دل روشن برو مکه ... لبخندکنار بقیع هم که ... من حتی نتونستم برای چند لحظه اونجا رو تحمل کنم قلبم گرفت و حتی توانش رو نداشت که اینهمه غربت رو ببینه ... افسوساولش فکر کردم شاید من انقدر بی جنبه ام اما وقتی از پدرشوهرم که داخل قبرستان هم رفته بودند پرسیدم بقیع چطور بود؟؟؟ فقط سرش رو تکون داد و هیچ چیزی نگفت ... افسوس

روزهای مدینه سریع گذشت و من و مجید به نوبت برای نگهدای سارا میموندیم و نفر دوم میرفت حرم ...سارا روزهای اول یه خورده بیتابی میکرد که تو هتله و منهم چند بار خودم رو نفرین کردم که خدایا چرا با بچه اومدمکلافه اما بعدش خیلی اروم بود و از محاسن رفتن با بچه این بود که خیلی بازار نرفتم و زمانی که با سارا هتل بودم و پدرش میرفت حرم قرآن میخوندم ... و خدا رو شکر که خیلی ناراحت زمان از دست داده نیستم ...لبخند

عوامل هتل مدینه مون خیلی مهربون بودند مخصوصا با سارا ... بغلهر دفعه هم برای غذا خوردن کلی بهش جایزه خوراکی میدادند که خیلی تو اون اوضاع مهم بود که سارا تشویق میشد...خنده

از زیباترین لحظه های سفر رفتن به شجره و محرم شدن بود البته سارا خانم هیچ شیطونی نبود که نکرده باشه ...مشغول تلفن همین که به میقات شجره رسیدیم قرار شد من و سارا با هم باشیم دوتا مادربزرگها هم با هم رفته بودند ... ناراحتسارا هم براش یه تونیک شلوار سفید دوخته بودم با یه مقنعه سفید که سرش کرده بودم ... هورابا هم رفتیم داخل مسجد شجره که واقعا جای سوزن انداختن نبود ... سارا رو به یه دخترک ایرانی سپردم کنار پاهام نشست تا دو رکعت نماز بخونم چند تا خانم از بعثه بودند که کمک میکردند خانمها ذکر تلبیه و نیت رو درست بگن ...لبخند حرفی اونجا اون خانوم زد که خیلی به من چسبید میگفت اومدن به مکه یه دعوته... اگه شما یه مهمون خونه تون دعوت کنید هیچ چیزی ازش دریغ نمیکنید و هر چی که داشته باشید براش میارید حالا خدا دعوتتون کرده هر چه میخواهید بهش بگین ... خجالتو زیباترین ذکر این سفر که لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیک ان الحمد و النعمته لک و الملک .... -  و بالاخره محرم شدیم ... قلبکارم که تموم شد بچه بغل اومدم در مسجد ، سارا گذاشتم پایین و اومدم کفش سارا رو بگیرم که یه هو دیدم سارا نیست کلافهفکر کنید همه لباس سفید تنشون اصلا خودت رو نمیتونی پیدا کنی چه برسه بچه ات یه لحظه فکر کردم دیگه سارا رو نمیبینمگریه فقط دور خودم میچرخیدم و صداش میکردم ... گفتم خدایا من بچه ام رو میخوام خدایا این شکلی امتحانم نکن .بای بای.. گریهکه یهو یه خانمی گفت این دختر شماست ؟؟؟ نشسته بود کنار یه بچه کوچولو و باهاش بازی میکرد ... کلی دعواش کردم عصبانیو بعد هم زار زار گریه کردم گریهیه خانمی هم رد شد و کلی با من دعوا که مگه محرم نیستی چرا باهاش دعوا میکنی ؟؟؟ زود استغفار کن ...خجالت

تا زمان نماز مغرب با پدرش باهم دور حیاط مسجد گشتیم و سارا شیطونی کرد . برای نماز پیش پدرش بود و من به جماعت نماز خوندم و مجید بعد از همه فرادا نمازش رو خوند....

همین که سوار اتوبوس شدیم به سمت مکه بریم برای شام عدس پلو دادند که سارا علیرغم علاقه شدیدش به عدس پلو فقط نگاه کرد و گفت وای چه غذای خوشمزه ای و همون جا خوابید تا مکه ...خواب

چون ساعت 2 نصفه شب بود که به مکه رسیدیم گفتند بخوابید تا صبح زود برای انجام اعمال بریم ... خدا به پدرم عمر با عزت بده ماچکه گفت شما صبح برین برای اعمال من پیش سارا میمونم خلاصه نماز صبح رو تو هتل خوندیم و رفتیم به سمت خونه خدا .... از باب فتح وارد میشدیم  ... یادتون گفتم باید تو اون لحظه از خدا چی بخوام ...بغل

اما طبق گفته شما دوستان اون لحظه همه چیز یادت میره عظمتش میگیردت قلبت از جا کنده میشه اشکها همینطور میاد گریهو خلاصه دلت نمیخواد از جات بلند بشی تو سجده میمونی انگار روت نمیشه سرت رو بالا بیاری اخه به خدا چی بگی ....خجالت با چه زبون بگی غلط کردم با چه کلمه ای بگی خدایا از گناهم بگذر اصلا چطور ارزوهات رو بهش بگی ... ماچخدا ایشا... قسمت همه ارزومندان بکنه وقتی دور خونه اش طواف میکنی... پشت مقام ابراهیم نماز میخونی و ... تو صفا و مروه ... خیلی قشنگ بود خیلی... قلب

پدرم بعد از همه ما تقریبا تو گرما بود که رفت برای اعمال خدا پدرش رو رحمت کنه...بغل

شب سارا رو بردیم حرم قبل از رفتن بهش گفتیم سارا میخواهیم بریم خونه خدا... گفتیم سارا رفتی چی به خدا میگی و اون گفت :قلب

میرم بغلش میکنمبغل بوسش میکنم ماچمیگم خدایا میایی بریم خونمون ...چشمک بعد هم میگم خدایا مامان و بابام خوب باشند الهی امین ... سوار اتوبوس شدیم به سمت مسجد الحرام تا رسیدیم اخم کرد گفت اینجا که مدینه است متفکر( بخاطر گلدسته هاش ) به مجید گفتم چشمهاش رو بگیر تا تو حیاط ... روبروی کعبه چشمش رو باز کردیم با یه هیجانی چشمهای سیاهش برقی زد و گفت : خونه خدا ... تعجب

چند باری تو مکه بردیمش حرم ... شب آخر که مجید برای طواف مستحب رفت با سارا وارد جمعیت شدم گفتم خدایا کمک کن کمی نزدیک خونه ات بتونم باهاش طواف کنم لبخندباور کنید راه باز شد سارا هم با یه ذوقی دست به پرده کعبه میزد و به من میگفت مامان دستم بوی خوب میده ( بوی مشک ) قلبو قسمتی که جای شکافته شدن کعبه برای تولد امیر مومنانه با سارا نزدیک شدیم و کلی اسم دوستهای مهدش رو گفتم و اون هم امین میگفت خیلی جاتون خالی آخرش هم که طبقه دوم دیدن اوج عظمت و زیبایی کعبه است... لبخند

ما چون شب اول ماه رجب مکه بودیم هورامیتونستیم برای خودمون یه حج دیگه به جا بیاریم که این بار مادرم پیش سارا موند و با ما نیومد خیلی جاتون خالی بود...قلب

توی همه لحظه های ناب این سفر یا همه تون رو تک تک اسم بردم یا اینکه تاکید کردم خدایا هرکس التماس دعا گفته و من فراموش کردم دعاش رو برآورده به خیر کن... لبخندبه لطف خدا یه قران هم ختم کردم که جزء آخرش رو آخرین ساعاتی که تو مکه بودم خوندم ... قلب

خدا رو شکر تو این سفر همه چیز به خیر گذشت و هیچکدوم مخصوصا  سارا مریض نشدیم ... فقط وقتی برگشتیم دخترک توماشین از  فرودگاه مهراباد به سمت خونه مامانم میگفت ... وای خدا رو نیاوردیم .... قهربعد از رسیدن هم که زحمت مدیریت همه کارها با زندایی ام بود ... پدر و مادرم هم که هر کاری دوست داشتند خودشون برامون بکنند به زندایی عزیزم ) خانم دایی جونم (گفتند ایشا... بتونم تو اولین فرصت براشون جبران کنم .ماچ

خیلی خوشحالم که خاطره خوبی از این سفر برای سارا  مونده . مخصوصا از پدر و مادرم ممنونم که شیرینی این سفررو در کنار خانواده همسرم برام صد چندان کردند...  ماچماچ

پی نوشت :

- مانلی عزیزم دختردایی مهربونم خیلی به یاد خودت ، همسرت و پسر گلت بودم . تولدت هم مبارک ایشا... شمع تولد صد و بیست سالگی ات رو فوت کنی ....

- متاسفانه برای گذاشتن عکس مشکل دارم در اولین فرصت عکسها رو میزارم .

 

/ 39 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان اکرم

سلام اشکم رو درآوردی دختر! انشالله قبول باشه و خدا حج واجب قسمتتون بکنه. برای ما هم دعا کن که نصیبمون بشه. حاج خانوم سارا رو هم ببوس[چشمک] فسقلی خوشگل[ماچ]

مامان مهدیس

سلام. بازم زیارتتون قبول باشه و ان شا الله مجددا به زودی قسمتتون بشه. با خوندن هر خط خاطراتتون اشک ریختمو باز دلم هوای اونجا رو کرد. خیلی خوب از خاطراتتون گفته بودید و خوش به حالتون که 2 بار محرم شدید. شیطونی بچه ها و اذیتشون هم درسته که ناراحتمون میکرد ولی اگه الان فکر کنید میبینید که بودنشون و اذیتهاشون خیلی بهتر از نگرانی نبودنش بوده. بازم زیارتتون قبول[گل]

مسی

با یه عالمه تاخیر زیارتتون قبول نازنین

نیوشا و پارمیدا

زیارتتون قبول باشه ( با تاخیر زیاد [خجالت]) بابایی منم مثل شما رفته بود مکه [چشمک]

maneli

ma ax mikhahim

maneli

[گل]salaam TAVALLODET MOBARAK HAAJ KHANOOM omidvaram salian e saal dar panah e khodavand va dar kenare hamaye azizan zend o sarboland o salamat bashi salaam beresoon sare goli ro beboos[بغل][گل][گل][گل][گل]