اولین ماه حضور در مدرسه

یک گذر کوتاه به اولین ماه مدرسه انداختم .. لبخنداز اولین روز سارا تنهایی از بابایی دم در مدرسه خداحافظی کرد و چون روز جشن شکوفه ها با مدرسه اشنا شده بود ..به راحتی به مدرسه رفت .. از عصر اونروز هم با سرویس برگشت ..قلب

نکته جالب و نمیدونم خوب ..بد ... بی اهمیت .. واقعا نمیدونم چی اینه که همش تاکید داره که مامان چرا این بچه ها هیچی نمیفهمن ....تعجب خوبه حالا تو مصاحبه هم شرکت کرده بودیم و ... به هر حال اصرار داره که من خیلی بهترم .. فرشتهمن هم همش باید اخلاقیات یادت بدم که مادر جان هر کسی تو یه چیزی استعداد داره و ...سوال

اولین ستاره تشویقی کلاس رو گرفت ... روزی که اومد خونه  ( همون روزهای اول ) و از همون تو اسانسور فریاد میزد که ستاره گرفتم و ...بغل. من هم کلی باهاش  جیغ کشیدم و ..این روند هفته اول و حتی دوم خوب ادامه داشت .. وقتی هم ستاره ها 5 تا شد جایزه گرفت .قلب. اما بعد از چند روز دیدم خبری نیست .. و خودش  لب به اعتراض وا کرد:

 که مامان من فهمیدم که باید تو مدرسه اول خیلی شاگرد بدی باشی .. کارهای بد بکنی .تعجب.بعدش هر دفعه که یه کار خوب بکنی تشویق میشی ... اصلا مهم نیست که خوب باشی و خوب بمونی ...عصبانی

وواقعا حق داشت .. چون مثلا از شب اول سارا بدون هیچ مشکلی 8 شب خوابیده بود و برای همین من تو دفتر رابط مثلا نمیتونستم بنویسم که شب قبل 10 خوابیده امشب 8 ...ناراحت

به هر حال من این مساله رو با مربی سارا درمیون گذاشتم و تو دفتر یادداشتش نوشتم ... فردا دیدم اومد خونه ... یه کتاب داستان دستش بود و ... انداخت جلوی من که ...نگران

من امروز هیچ کار خاصی نکردم ..به خاطر نوشته های تو توی دفترم یه ستاره گرفتم و ستاره هام شد 5 تا و جایزه گرفتم ... (‌حالا چی نوشته بودی ؟؟؟؟؟؟)تعجب

من با مربی اش صحبت کردم که مربی جون .. بچه ها تیز هستن .. میفهمن ... و اون قسم خورد که من خوردن تغذیه رو کامل بهونه کرده بودم نمیدونم از کجا فهمیدم ...سوال

به هر حال با این چیزها راحت کنار نمیاد...

عاشق مربی ورزش و بهداشت و زبانه ...

چون تو مهد تو زبان خیلی پیشرفت داشت و متاسفانه تو مدرسه از اول شروع کرد .. از یه طرف خیلی خوشحاله که بیشتر از بقیه میدونهنیشخند و از طرفی ناراحت که چرا هیچ نکته جدیدی یاد نمیگیرم ..

تو ورزش هفتگی چند بار رفته تنهایی با مربی ورزش رو سن و انواع ورزش های صبحگاهی رو برای همه اجرا کرده ...خنده

روز دختر هم اومد خونه و گفت که من امروز رفتم سر صف ... جلوی همه ... حتی پنجم و ششمی ها لبخندشعر دختر که خانوم تازه یادمون داده بود و هیچکس بلد نبود اجرا کردم ... اونقدر ذوق داشت که خدا میدونه ...قلب

روز عید قربان هم با شعفی  تعریف کرد که با بچه های کلاس صف شدیم و یه کاردستی آماده کرده بودیم از طرف کلاس ببریم برای خانوم مدیر که خانممون گفت کی از طرف بچه های کلاس میره تبریک بگه ..سوال هیچکس حاضر نشده بود اما من گفتم من میگم آخه هیچ کاری نداره که یه چند تا کلمه بگیم که مبارکه ... خلاصه با اعتماد به نفس جلوی صف ایستاده و رفته به همه اعضا دفتر مدرسه تبریک گفته ...بغل.

و یه نکته جالب دیگه این که من هم مامان درسخون شدم و میرم کلاس زبان ..خجالت

دخترک هر روز کلاس رو به من یادآوری میکنه چون روزهای کلاسمون یکیه و بعد از ظهر هم مثل یه مامان مسئول در مورد کلاس از من میپرسه ... مشغول تلفنروز جلسه با معلمشون تو پایان مهرماه ... من صبح نیم ترم زبان داشتم .. قبل جلسه رفتم پیش مدیر مدرسه که درمورد شهریه نهایی سرویس بپرسم تا من رو دید ازم پرسیدن که خانم .... امتحان زبان چطور بود و چهره من ..........تعجب....... شده بود ... یعنی مدیر مدرسه میدونست و بعد فهمیدم همه میدوننننننننننننننننننننننننننننن

خدا رو شکر تا حالا خوب بوده ... اینروزها زیاد با هم تنها هستیم ..میریم خرید ..پیاده روی .. قلبیه بار هم بردمش مسجد برای نماز (‌مناسبت خاصی نبود ) و سوالات جالب دخترک خودش یه داستان طولانیه ... به قول خودش وقت خصوصیچشمک زیاد با هم داریم .. مادر و دختری و... جدیدا هم که تاکید داره تو خواهر من هستی من به همه گفتم ...نیشخند

چقدر حرف زدم ..روزگارتون خوش تا یه گزارش دیگه ...

 

/ 9 نظر / 30 بازدید
reyhan

mashalla be in dokhmal zebel o nazzz rasti kodom madrese mire ??!!

maneli

bache haye in dore kheyli sakhtan. chon kheyli bahooshan. makhsoosan bachehaye iran,. khoda be hameye maman baba ha komak kone.[گل]

سارا مامان هليا

ونوشه جان حسابي تبريك مي گم ...اين دخترت عسل خانمي واسه خودش... توانايي عرضه اندام و اعتماد به نفس واقعا واسه آدم ثروته و سارا خانم ثروتمند به دنيا اومده... ماشاء اله به اين استعداد... همه اش به اين فكر مي كنم كه چقدر خوب كه زندگي رو به جاي روزمرگي انتخاب كردي... آفرين

مهرنوش مامان مهزیار

سلام عزیزم من امروز با وبلاگ سارا خان آشنا شدم.و با اجازه لینکتون کردم خوشحال میشم به ما هم سری بزنید.

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم به احتمال زیاد این نفهمیدن رو یه نفر مداوم توی گوششون تکرار می کنه که این بچه اینقدر تاکید داره. ولی نکته مهم اینه که با پیگیری مدیر و کارکنان مدرسه فکر کنم زبانت رو به خوبی ادامه بدی.[چشمک]

مرضيه

سلام ونوشه جون خيلي خوشحال شدم كه به وبلاگمون اومدي هزار تا بوس و هزار تا ماشاءالله به دخمل گلت [ماچ] خيلي نگران بهانه گيري هاي سارا براي داشتن خواهر و برادر نباش اصلاً يه سنيه كه هر چي تو مي تابيدي اونا از تاب باز مي كنن هر چي تو مي گي اونا يه چيز ديگه مي گن اينو يه دوست ديگه به من گفته بود مي گفت بزار همين كه 9 سالش بشه اصلا حال و هواي ني ني پي ني از سرش ميپره و حرفات مي شن براش محترم البته ايشالا كه بچه تو هنوز به اون سن نرسيده ني ني مهمون دلت ميشه ولي اگه اگه اگه زبووووووووووووووونم لال نشد ديگه بچه ها تو اون سن خوب ميشن راستي برام آدرسي كه توي ني ني سايت هستي رو لطف كن بزار گمتون كردم [متفکر]

sara

سلام ممنون از تبريكت من هم بي صبرانه منتطر خانم كوجولو هستم دختر تون معلوم جسابي باهوش هست يك تست بديد شايد بتونه جهشي بخونه

مامان پارسا پگاه

ای جان معلومه خیلی خواهر دوست داره [ماچ][ماچ]