رفتن فرشته مهربون

خیلی وقته تو وبلاگ دخترک ننوشتم ...

یه علتش بیماری دایی ام بود و بعدش هم دغدغه های خودم ...

اولش نمیخواستم بیام از همه دلتنگی هاش برای دایی ام بنویسم ناراحتاما بالاخره اینهم یه قسمتی از زندگی بوده که قطعا بعدها که بخونه اینجا رو شاید براش یادآور خیلی خاطرات زیادی باشه ...ناراحت

و اما ... ارتباط ما و خانواده دایی فریبرزم خیلی زیاد بود ..تو وبلاگ خودم هم نوشتم که همیشه جای دخترم روی پا و شکم دایی ام بود ..قهقههدر حالیکه دایی ام براش شعر میخوند و قربون صدقه اش میرفت ... بچه دیگه ای هم نبود که بخوان باهاش بازی کنن و نتیجه این شد که بیماری دایی دخترک رو خیلی اذیت کرد ...هورا

ما هرشب به عادت همیشه که برای همه مریضها دعا میکردیم برای دایی هم دعا میکردیم ..بغل تا اینکه اوایل تابستون یه روز ورسک دایی ام رو دیدیم ..دخترک همین که چهره رنجور دایی رو دید ناراحت شد و ساکت و بعدش هم اعلام کرد که من پایین پیش دایی اینا نمیام ...قهریه شب هم که همونجا همه دور هم جمع بودیم و دایی کنار اتاق دراز کشیده بود بعد از شام رفت صورت دایی رو بوسید و ماچهمش نازش میکرد .. توچشمهای دخترکم غم رو دیدم اما به روی خودم نیاوردم آخه اون همه دوستای مهدش مربیاش همه میدونستن که باید برای دایی دعا کنن...قلب

تا اینکه روزهای آخر و گریه های همه ما رو دید ..میرفتم بیمارستان و با چشمهای پر از اشک و خون برمیگشتم ... گریهخیلی همسری تلاش کرد که سارا تو اون فضا نباشه اما بودن من در کنار مادرم یه امر اجتناب ناپذیر بود ...

تا اینکه روز اول شهریور دایی ام روحش به آسمونها پر کشید ... پدرش که رفت تو مهد دنبالش با توجه به اینکه ساعت همیشه نبود در جواب دخترم گفت که : دعا کن دایی بره بهشت ... و سارا با چشمهای پراز ترس و سوال و وحشت پرسید که :تعجب

نه ... آخه اونایی که میمیرن میرن بهشت ..............................

تو راه خیلی حرف زد و من هم سعی میکردم اشک نریزم ..بین راه وقتی دختردایی ام و زندایی و پسرشون رو دیدم خوب بغلشون کردم و گریه و ... که دیدم سارا اومد پایین مانتو آیدا رو گرفت و ول نکرد خودش رو چسبوند به آیدا ....بغل

خوابید تا رسیدیم ورسک خونه دایی ام ..اونجا یه لحظه بیدار شد و جنازه رو دید که رو تخته و فقط اصرار کرد که

میخوام برم دایی رو ببینمنگران

هر چی میگفتم مامان جون پارچه اش سفته نمیشه ...اما سارا اصرار داشت که :

هیچکدوم زورتون نمیرسه که گرهش رو باز کنین ...و شروع کرد به گریه ...سوال

تو راه اصرار کرد زنگ بزنین به مامان فاطمه ( مامانی یزدی ) و یواشکی به مامان فاطمه اش گفت : میدونی چی شده ؟؟ دایی فریبرز مرده ..میگن رفته پیش خدا اما هنوز تو آمبولانسه ....ناراحت

وقتی رسیدیم شمال صدای شیون و فریاد زنها خیلی زیاد بود خیلی ... و سارا تو همون لحظه اول رنگش مثل گچ شد ...کلافه اونقدر که خود خانوم دایی ام به من اصرار کرد که بچه رو ببر جایی خودت هم برو نمیخواد اینجا باشی ...

و ما رفتیم خونه عمه ام..شب هم کلی بیچاره ها باهاش بازی کردن و احیا هم گرفتیم ...فردا برای تشییع جنازه نبردمش و موند خونه عمه ام ...

اما بعدش دیگه باید میبردمش ..اونجا هم عکس دایی رو بغل میکرد و به من میگفت :

دیگه دعا که نمیتونیم بکنیم بیا هر شب براش بوس بفرستیم ...قلب

تو صداش یه بغضی بود اما هیچی نمیگفت وقتی هم بهش میگفتیم ناراحتی ؟؟میگفت اصلا ..دروغگواونقدر معلوم بود دروغ میگه که یکی از اقواممون که پزشک بود میگفت دعواش کنین یا کاری کنید گریه کنه و گرنه براش مشکل پیش میاد ...

ما برگشتیم تهران و مراسم رو نبودیم  اما دوباره تو ختم تهران یه جورایی بیقرار بود ..وسط ختم بلند شد رقصیدن ..بعدا بهش میگم چرا اینکاررو کردی دایی ازت ناراحت میشه ..میگه :

دایی مهربونه هیچوقت از من ناراحت نمیشه ...چشمک

و از فرداش مشکلات من شروع شد ..گریه های مداوم سارا ...بیقراریش ... داد زدنهاش ... اینکه همش میگه دایی نیست برای من شعر بخونه ... همش به هر کسی که میرسه اعلام میکنه که :

میدونید دایی فریبرز مرده ...ناراحت

دیگه حق ندارم براش قصه بگم ..میگه از قصه بدم میاد یاد دایی میوفتم ...

یه روز هم که کلی سوال کرد که چطور میریم بهشت ؟؟ اون که دراز کشیده است .. مگه مردها هم فرشته میشن ؟؟؟ حتما داماد میشن ...اونجا چه شکلیه ؟؟ میشه ما هم بریم و بعد ش اشک و اشک و اشک که دلم تنگ شده ...متفکر

این وسط پدرش هم رفت ماموریت اونهم نه روز ...  در جواب پدرش که همش بغلش میکرد که من دلم برات تنگ میشه کاری با من نداری ؟؟؟ عصبانی شد و گفت :

10 بار گفتی ... ایندفعه یازدهمه ..خوب برو زود بیا دیگه ....چشمک

( البته من با مشاور صحبت کردم که شاید بتونم حال و هواش رو عوض کنم )

امروز صبح آخرین حرفی که در اینمورد زد این بود که :

نمیشه دایی فریبرز رو از خدا پس بگیریم ؟؟؟ ........................... ناراحت

و من به اندازه همه اینروزها که خودم بیقرار دایی ام بود دلم گرفت .................. ( کاشکی میشد پس بگیریم ... )

و باز هم گفت نکنه بابام دیگه از ماموریت نیاد ..................سوال

 

خدای مهربونم .... خودت به دخترکم توان هضم این مساله رو بده ..مثل همیشه ممنونت هستم

 

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان فرشته ها

ونوشه جان از صمیم قلب و بدون تعارف میگم از خدامه که تشریف بیارید و جای قدمتون رو ی چشمهای منه[گل] فقط گیجم و نمیدونم که سوالت از چه نوعی بود؟آیا به دیدن روی ماهتون و در آغوش کشیدن و فشردن سارا جون امیدوار باشم؟[قلب]

وفا ( ترنم عاشقی )

خدا رحمتششن کنه خیلی متاثر شدم و از صمیم قلبم بهتون تسلیت میگم سارای نازنین را ببوس ایشالا سایه پدر و مادر مهربونش روی سرش باشه [ماچ] این سارا کوچولو هست که ماشالا این همه خانم شده ایشالا زنده ئ سرافراز باشه [قلب]

مامان پارمیدا

خدا رحمتش کنه. روحش شاد. خدا بهتون صبر بده.[گل] ان شالله بقای عمر بازمانده ها باشه. سایه خودت و همسرت بالای سر سارای مهربون باشه الهی. آدرس وبلاگ خودت رو ندارم. تونستی برام کامنت بذار. برای همین هم هیچی نمیدونستم.

آرزو مامان آرش

ونوشه جان سلام غم آخرتون باشه انشاءالله. خدا صبر بده. امیدوارم که سارا جون هم هرچه زودتر با این واقعیت کنار بیاد [ماچ] روحشون شاد یادشون گرامی

مانا و مانیا

سلام اومده بودیم روز دختر رو به سارا جون تبریک بگیم که متوجه این اتفاق تلخ شدیم. روحش شاد و سلامتی نصیب بازماندگان باد. [گل][گل][گل][گل]

نازنین مامان الینا

سارای گلم روز دختر مبارک عزیز دلم [گل][ماچ]

الی

خداوند رحمتشون کنه انشاالله که بقای عمر شما باشه

[خنثی]

[خنثی]

[خنثی]