فقط برای دخترکم

اینپست رو فقط برای دخترک مینویسم  ( چون میدونم خاطره اینروزها از ذهنش پاک نمیشه )  و اصلا دلم نمیخواد در موردش هیچ توضیحی بدم حتی به کسانی که خیلی دوستشون دارم و دوست دارم اگر از نزدیکانم هم کسی میخونه که چی نوشتم فقط بخونه فقط همین  ..برای همین با اجازه شما دوستان عزیزم کامنتدونی این پست رو میبندم ...

سارا جون مامانی .. اینروزها اذیتت کردیم اما چاره ای نبود .. من رو ببخش .. خیلیها میگن من مادر جدی و شاید سختگیری هستم اما باور کن برای خودت میگم ...اگر کاری کردم که اذیت شدی ..اگر جایی رفتیم که دوست نداشتی و اگر ....

یادمه  روزهایی بوده که اینجا اومده بودم و از دلتنگی اینکه چرا مامان فریبا من رو دست تنها گذاشته مینوشتم اما الان میگم که چه خوب .. اگر اونطور بزرگ نشده بودم اگر پدر و مادرم من رو مستقل بار نیاورده بودن الان تحمل خیلی چیزها رو نداشتم ...

دختر مامان

من عاشقتم ..وقتی به چشمهای مشکی و نازت نگاه میکنم ... وقتی با عشوه برام حرف میزنی .. اون لحظه هایی که ناراحتم میکنی اما تا میبینی که لبهام رو جمع کردم سریع اعلام سازش میکنی و میگی ببخشید مامانی حالا نارحت نشو

اون لحظه هایی که خودت ناراحت بودی اما چون من گریه میکردم به من میگفتی که مامان تو رو خدا گریه نکن ... و اشکهام رو پاک میکردی

عاشقتر شدم و خدا رو به خاطر داشتنت شکر میکردم ...

سارای مامان ... امیدوارم همه لحظه های زندگی خودت و همه دوستانت پر از سلامتی باشه و هیچ پدر و مادری رو خدا حتی با فکر مریضی فرزندشون امتحان نکنه ...

دختر گلم

امیدوارم مامان خوبی برات باشم و وقتی بزرگ شدی همینطور مادر دختری داشته باشیم و با هم خوش باشیم و لحظه هایی پر از زیبایی رو در کنار هم داشته باشیم...

 

ایشا... پست بعدی با عکسها و خبرهای سفرمون برمیگردم ...

/ 0 نظر / 5 بازدید