سارا رو فرشته ها از آسمون آوردند خونه ما

ساراي مامان شايد باور نكنه كه از اول ميدونستيم كه بچه مون دختره  .50.gifعيد سال 86 يه مسافرت دونفره با مجيد رفتيم ( غير از مسافرتهاي هميشه تعريف شده مون ) مسافرت خيلي خوبي بود جاده چالوس تا چند ساعت قبل از مسافرتمون بسته بود و در قسمتهايي از جاده كوه ريزش كرده بود اما فوق العاده جالب بود دشتهاي كلاردشت بلنديهاي عباس آباد و ... شب هم نوشهر يه ويلا گرفتيم ( از اون ويلاها كه نه شناسنامه خواستند و نه هيچي ) در تمام مسافرت من بدون اينكه بدونم كه باردارم از قول سارا  با بابا مجيد صحبت ميكردم و كلي ميخنديدم همش هم ميگفتم من كه ميدونم تو شكم ماماني هستم . با سارا يه قايق سواري حسابي رفتيم فكر كنم نزديكاي مرز روسيه خيلي خوش گذشت .36.gif

از مسافرت كه اومديم خيلي حالم خوب نبود استرس و شايد هم واقعا اثرات وجود سارا بود . (راستي از الان دوست خوبم مهسا رو معرفي ميكنم  مهسا خانم كه مهندس كامپيوتر هستند و از قضا هم اتاقي من تو اداره شدند و در تمام مدت دوستيمون حسابي به من كمك كرد . و الان خودش داره مامان ميشه )

يه روز دوشنبه اي بود كه با تست بارداري فهميدم كه باردارم و اول از همه خاله مهسا فهميد بعد هم مجيد . اما براي اينكه مطمئن بشم ظهر رفتم بيمارستان جم و آزمايش خون دادم  گفت جوابش ساعت 6 آماده ميشه ما اون روزها بخاطر زوج و فرد ميرفتيم ماشين رو ميذاشتيم پاركينگ ميرداماد و با مترو ميومديم اداره. خلاصه بعد از كار ، من تو ايستگاه مترو منتظر موندم و مجيد رفت جواب رو بگيره وقتي اومد تو چشمهاش خوشحالي رو ديدم البته قطار داشت ميرفت ما سريع سوار شديم و جواب رو تو قطار ديدم بعد از پياده شدن مجيد همونجا تو ايستگاه از گل فروشي برام يه شاخه گل رز خريد و با هم برگشتيم خونه.

روزهاي اول حتي اولين بار كه رفتم پيش دكتر كاشاني حالم خوب بود ، تا حدي كه يه مهموني تقريبا 20 نفره دادم اما كم كم سارا خانم خودش رو به رخ ماكشيد و من موندم و ...

روزهاي خيلي بدي  بود .33.gif دو بار به مدت دو هفته مجبور شدم كه سر كار هم نرم و بمونم مرخصي .چون تقريبا هفت كيلو وزن كم كرده بودم و بايد روزي 16 ساعت به من سرم تزريق ميشد . اين باعث شده بود كه همه تو اداره از اطلاعات دم در تا دفتر مديرعامل بدونند كه من باردارم . البته مجيد با افتخار هر كسي سراغ منو ازش ميگرفت توضيح ميداد كه داره پدر ميشه .09.gif بگذريم كه تا 5 ماه نتونستم پا تو آشپزخونه بذارم  . تو اين مدت تو اداره مهسا خيلي كمكم كرد اميدوارم خودش تو اين دوران تنها نمونه.

خيلي سخت بود ، خون بالا آوردنهاي هر روز صبح ، ترافيك شهر ، كار بيرون ، گرماي تابستون ، نداشنن توانايي براي اينكه حتي بتوني يه املت درست كني و هزاران دردسر ديگه كه بابا مجيد شيمبوسكلي پا به پاي من تو اين دوران همراه بود . اما هر جور بود گذشت ولي يه جورايي هم بد نيست همه هواي آدمو دارند هرچي هوس كني آماده است منم كه ناز و نوزم تمومي نداشت  . البته ناز سارا بود نه من....11.gif

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
سارا

سلام مامان خوب سارا کوچولو به جمع وبلاگ نويسان کودکان خوش آمدی از آشناييت خوشبختم و مرسی که به من سر زدی دختر نازنينتو ببوس

maneli

salam mamane baby sara, delemoon baraye dokhmale nazaninet kheyli tang shode, kolli behesh adat karde boodam dokhtaremoon az avval kheyli taz dasht o arzeshe in sakhtiha ro ham dasht. omidvaram hamishe zendegitoon shirin bashe. kheyli in moddat behetoon zahmat dadam va az hamechi ham kheyli kheyli mamnoon.