2 سال پیش تو همچین روزی

پنجشنبه دوم آذر 85 تولد حضرت معصومه بود و چقدر دلم گرفته بود دل شکسته چند روزی از بستری شدنم تو بیمارستان مادران میگذشت .. انقباضهای رحمی که از ماه 6 شروع شده بود و باز شدن دهانه رحمم از یک هفته قبل باعث شده بود که بنا به دستور دکتر ( خانم دکتر میترا کاشانی )ماچ تو بیمارستان بستری بشم  48 ساعت هم تو اتاق زایمان تحت کنترل بودم و یه سری دارو رو با دوز معین به من تزریق کرده بودند که جلوی زایمان زودرسم گرفته بشه یه سری آمپول هم به فاصله 6 ساعت تا فردا ظهر به من تزریق میشد که هنوز نمیدونم چی بود خلاصه شب جمعه ای حسابی گریه کرده بودم گریهکه خدایا فردا 37 هفته بارداری ام تموم میشه دکتر گفته اگه تا شنبه حالم بهتر شه میتونم برم خونه تا درد زایمان بیاد سراغم . ناراحتهمونجا هم یه ختم قرآن نذر کردم که برای سلامتی سارا بخونم و شروع کردم به خوندن . لبخندشب اعظم دخترعمه ام پیشم بود تازه لیسانس پرستاری اش رو تموم کرده بود کلی به من دلداری میداد و سعی میکرد هر چی که یاد گرفته برای من انجام بده ...چشمک

صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم لباسم خیس شده و وقتی به پرستارها گفتم به من گفتند که به خاطر فشاری که روی مثانه ات میاد دچار توهم شدی منم دیگه حرفی نزدم عصبانی.چون جمعه بود اعظم رفت خونه و مجید صبح زود اومد پیش من کم کم سرفه هم میکردم و حسابی غر میزدم .. کلافهنمیدونم چرا اما از همه چیز و همه کس شاکی بودم و اشکهام بود که از صورتم سرازیر میشد خیلی خسته بودم روزهای سختی رو گذرونده بودم ویارهای 5 ماه اول زیر سرم بودنهای شبانه روزی کار اداره و... به هر حال ...افسوس به علت حس سرماخوردگی و سرفه هایی که داشتم قرار بود دکتر اگه تونست یه سر بیاد برای ویزیت و فقط تلفنی توصیه کرده بود که لیمو و عسل بخورم برام آبمیوه تازه اماده کنند ...خوشمزه از طرفی چون همه هفته قبلش تو رژیم بودم مسئول تغذیه بیمارستان با دکتر هماهنگ کرده بود که از رژیم بیام بیرون و خورش کرفس بخورم جای شما خالی ناهار رو خوردم خندهکه احساس کردم یه هو نفسم بالا نمیاد و یهو انگار که تو دلم یه گالن آب خالی شده... تعجببعله کیسه آبی که از صبح نم نم خالی میشد ترکید ... آخهمسرم سریع پرستارها رو صدا کرد و اونا زنگ زدند که ماما بیاد برای معاینه ام ... تو همین لحظه قبل از اینکه ماما شروع به معاینه کنه دیدم که دکتر خودم رسید و شاید اون موقع هیچ چیزی انقدر نمیتونست خوشحالم کنه ...بغل

من همیشه دلم میخواست طبیعی زایمان کنم و دکتر هم قول داده بود که کمکم کنه اما حالا آخر 37 هفته دخترم به دنیا میومد و هنوز معلوم نبود که کامل شده یا نه ؟سوال

دکتر سریع برای من و مجید توضیح داد که اصلا نمیشه طبیعی زایمان کنه چون دوست نداره سر بچه تو فشار کانال زایمان بمونه نگرانآخرین امپول رو زدم و رفتم اتاق عمل . فاصله اتاق خودم تا اتاق عمل چشمهای نگران مجید رو که دیدم دلم یهو گرفت من خودم دوبار دیگه جراحی شده بودم و ترسی از اتاق عمل نداشتم اما مجید نه... اون لحظه فکر کردم که اگه یه اتفاقی برام بیفته چقدر مجید تنها میشه و براش حسابی دعا کردم ..قلببای بای

چون ناهار خورده بودم باید از کمر بی حس میشدم دکتر جهانشیری دکتر بیهوشی ام بود زدن آمپول تو نخاع خیلی راحت تر از اونی بود که فکر میکردم هر چند سه تا پرستار محکم منو گرفته بودن که اصلا تکون نخورم ...بامن حرف نزن نمیدونم چرا اما حس میکردم که دکترم هم نگران بود. دکتر بیهوشی سر به سر پرستارهای جوون اونجا میذاشت که از این مامان بخواهید که براتون دعا کنه شاید شوهر گیرتون بیاد و منم سعی میکردم که باهاشون بخندم و به روی خودم نیارم نیشخنداما دکترم با همه لبخندی که میزد و منتظر بی حس شدن من بود خیلی نگران بود ناراحتشاید چون 4 سال که مریضش بودم با همه غم و شادیهای من همراه بود و حالا یه حس دیگه داشت بغل فیلمبردار تو اتاق هم همش ازم سوال میپرسید و من جواب میدام هر چند مابینش باید دردهای زایمان رو که به سراغم اومده بود تحمل میکردم نگراناما فقط جواب یه سوال رو نتونستم بدم و اون این بود : الان چه حرفی داری که به همسرت بزنی و من فقط لبخند زدم ...قلب.تواون فاصله چند بار معاینه شده بودم دکتر خودم هم سفارش کرد که حتما مرحوم دکتر فصیح الزمان که متخصص کودکان بود تو اتاق عمل باشه که اگه سارا مشکلی داشت بتونند سریع به دادش برسند.. حدود ساعت 1 بعد از ظهر بود که دکتر کارش رو شروع کرد باور کنید که من کاملا متوجه بریدن شکمم شدم و اینکه دکتر داره شکمم رو باز میکنه و وقتی دکتر بیهوشی دید اینطور شروع کرد با هیپنوتیزم خوابم کنه .خواب. سارای مامان ساعت 1:25 ظهر جمعه 3 آذر 1385 با وزن 2950 گرم قد 48 سانتیمتر و دور سر 33 سانتیمتر چشمهاش رو به این دنیا باز کرد .هورا یه لحظه سارا رو دیدم خندیدم  و حسابی بعدش به خواب رفتم  .

نفهمیدم چقدر گذشت وقتی چشمم رو باز کردم تو ریکاوری بودم و فقط فریاد میزدم پرستار اونجا هم میگفت من نمیتونم الان به تو مسکن بزنم باید بری بخش ...کلافه

فکر کنم از صدای فریاد هام بود که همه فهمیدند من دارم میام تو بخش ... فقط فریاد میکشیدم وقتی اومدم مامان و اعظم پیشم بودند مجید هم رفته بود برام گل بخره قلبپرسیدم سارا چطوره ؟ مامانم گفت دخترکت با یه لب سرخ صحیح و سالم به دنیا اومد بدون اینکه لازم باشه تو دستگاه بمونه و من همه اینا رو ممنون لطف خدا و توجه دکترم و حضور همیشگی و مهربان همسرم . دخترم با آپگار 9 از 10 به دنیا اومده بود و این خیلی امیدوار کننده بود .. وقتی خیالم راحت شد که حالش خوبه گفتم پس الان نیارنش دیدم همه متعجب منو نگاه میکنند متفکرگفتم چون خیلی درد دارم و چشمهام همه چی رو دو تا میبینه اما پرستارها دخملی رو آوردن و شیرین ترین لحظه زندگیم اونجا شکل گرفت قلبدخترک نازم با همه بچه های دنیا فرق داشت برای من که قشنگترین بود همه درد هام یادم رفت ...

امروز بعد از 2 سال به یاد همه اون حس و حالم دعا میکنم که خدا این حس قشنگ رو به همه اونایی که آرزو دارند بده و من رو لایق اسم مادر بدونه.قلب

سارا جون عشق مامان تولدت مبارک دلقکبرات دعا میکنم که همیشه بهترین ها برات تو زندگی اتفاق بیقته . سلامت باشی . موفق و پیروز ... قلب

مجید خوبم از اینکه در کنار تو به این حس قشنگ رسیدم به خودم میبالم و همه خوبیهای دنیا رو برای تو هم آرزو میکنم .قلب

مادرو پدر مهربونم هر چی بیشتر میگذره قدرتون رو بیشتر میدونم و امیدوارم سالهای سال سایه تون روی سر ما مستدام باشه...قلب

سارا بعد از تولد

 سارا و کادوهای تولد دو سالگی اش

/ 44 نظر / 120 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maneli

salaam khoofi? khastam azat tashakkor konam ke be gha Majid gofty ax beferste, az ishoon ham kamale tashakkor ra darim, man bazam mikham ax. akh vanooshe delam ye alame gheybat mikhad.mitarsam inja ro kasi bekhoone bebin mitooni hads bezani manzooram az gheybat chiye? [شیطان]

فاطمه مامان زهرا

ما منتظریم چرا آپ نمیکنی یه خبر از عروسک نازت بده دیگه انشاالله هرجائین همیشه شاد وسلامت باشین سارای عزیزم را ببوس[ماچ][بغل][گل][خداحافظ]

پارمیدا

سلام. خوبی؟[لبخند] سارا بهتر شده؟ [قلب] میگم میخوای تا 3 سالگی سارا آپ نکن!‌بعد بیا بنویس 3 سال پیش در چنین روزی!!!![شیطان][چشمک] یک کامنت خصوصی داری.[چشمک]

سارا

سلام خیلی متن قشنگی بود اشک من رو درآورد انشالله همیشه شاد و سلامت در کنار خانواده خوبت باشی

ایمی

سلام .... واچقدر این سارا خانوم موقع تولدشون کلاسمیذاشتن ...

مریم

سلام مباركه نمي خواي آپ كني؟

maneli

migam in doostet che bahal gofte, ke ehtemalan poste b'adit mishe sale dige tavallode sara o migi : taghvime tarikh: 3 sale pish dar chenini roozi..................[قلب]

علیرضا

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مامان غزل

هر چی بگی راست میگی. حرف حساب جواب نداره. اول از همه تولد سارا خانومی رو با تاخیر تبریک میگم.الهی که تولد صد سالگیش. جشن فارغ التحصیلیش. با دل خوش و تن سالم کنار مامان باباش. ما هم برای تولد عسل اومده بودیم ایران. آخه اولین تولد و مامان بابا بزرگ ها هم اصرار. دیر به دیر اومدنم رو به حساب بی معرفتی نزار. خاله ونوشه و سارا جونی همیشه توی یادمون هستن[قلب][ماچ]

مادري در مالزي

سلام سارا خانوم ناز با اينكه از اين راه دور و در ميانه تحقيقات اينترنتي ما يه دفعه با شما تو اينترنت برخورد كرديم ولي مامانت با اين روايت زيبايي كه از شما و نازهاي قبل امدنت كرده بود حسابي اشك ما را دراورد و البته دراين سرازيري شيرين اشكها همسرم هم با ما شريك بود و از اين لحظاتي كه برامون رقم زدىد اون هم اين طرف دنيا(مالزي)واقعا ازتون ممنونيم و تنها كاري كه از ما بر مياد اينه كه واسه تو و مادر و باباييت دعا منوم كه عاقبت بخير باشيد. از راه دور از شما و مامانت هم مي خوايم كه واسه تو راهيه ما هم دعا كنيد كه البته دكترمون خاتم كاشاني هستن. به أميد دىدار