سارا در سال جديد

دخترمون خيلي خوش خنده بوده 21.gifفقط كافي بود براي خريد بريم يه جايي ديگه مغازه دارها ول كن نبودند هركسي رو نيگاه ميكرد ميخنديد اگه يه روز با خودمون براي خريد ميبرديمش شهروند ، همه فروشنده ها همديگه رو صدا ميكردند كه بياييد ببينيد چقدر ميخنده . نزديكاي عيد هم برديمش خريد و خودمون براش خريد كرديم يه مواقعي هم ميذاشتمش پيش مامانم كه هم عادت كنه شير منو تو شيشه بخوره هم اينكه من و مجيد دوتايي با هم باشيم با هم بريم خريد مثل روزهايي كه سارا نبود و شايد فرصت بيشتري براي با هم بودن داشتيم خدا مامان و بابام رو حفظ كنه 11.gifيادمه يه روز رفتيم تمرين رانندگي بعد هم رفتيم خريد وقتي برگشتيم ديديم سارا با  بابام دوتايي وسط هال خوابيدند انگار كه بابام يه عمر بچه داري كرده بوده . 06.gifبيچاره ها حالا بعد از بچه هاي خودشون بايد سارا رو بزرگ كنند .

105.JPG

براي عيد هم اولش رفتيم شمال چند روز اول عيد چند تا عروسي  پشت هم دعوت بوديم خيلي خوش گذشت 36.gifدو روز اومديم تهران بعد هم براي عقد عمه جون سعيده سارا رفتيم يزد اونجا هم خيلي خيلي خوش گذشت 41.gifهر چند براي مجيد بعنوان تنها برادر اونم برادر بزرگ سعيده خيلي با استرس بود اما باز هم خوب بود . سارا خانم هم كلي جلوي فاميلهاي جديد خودي نشون دادند .48.gif

106.JPG

توي اين چند ماه دختر مامان ياد گرفته بود كه غلت بزنه كلي از خودش صدا دربياره و روي روروئك بشينه .

بعد از تعطيلات آخرين فرصتها رو برا بودن با سارا غنيمت ميدونستم . خيلي سخت بود وقتي كه فكر ميكردم چطوري بايد ازش دور بشم . حسابي به هم عادت كرده بوديم .12.gif

اول ارديبهشت بايد ميرفتم سركار .38.gif

يادمه روزهاي اول كه ميذاشتمش پيش مامانم  تا برسم اداره اشكم در اومده بود 20.gifو مجيد بيچاره هيچي نميگفت فقط از خدا ميخواست يه روزي برسه كه من نرم سر كار و پيش بچه ام بمونم .

سارا خانم روزهاي اول اذيت ميكرد و به زور شيري كه تو اداره براش ميدوشيدم رو ميخورد .

اما كم كم فهميد كه اگه نخوره از مامان خبري نيست . بعد از يكماه هم غذاي كمكي اش شروع شد خوشبختانه خوب ميخورد .

107.JPG

اما تو ماه خرداد بعد از چند تا مسافرت پشت هم كه رفتيم حسابي مريض شد 02.gifو وزن كم كرد هم سرما خورد هم دل درد گرفت .حسابي ترسيده بودم .ديگه نميخنديد 46.gifفقط گريه ميكرد20.gif ، مظلوم شده بود 29.gifو همين اعصاب آدم رو بيشتر خرد ميكرد .اما با خوردن داروها ( به چه سختي ) خدا كمك كرد و خوب شد

حالا كوچولوي ما تقريبا9 ماهه است و 7 و نيم كيلو وزن داره  (به علت شيطنت زياد وزن اضافه نميكنه ) چهار دست و پا ميره به چه تندي ،

108.JPG

دست ميزنه 41.gifسر سري ميكنه و دستش رو به همه جا ميگيره تا بلند شه. وقتي هم كه براش شعر ميخونيم دستاش رو مثل رقصيدن تكون ميده و بالا و پايين ميپره . حالا ديگه ميتونه بگه ماما ، بابا ، دادا و فكر كنم كه ميخواد دندون در بياره .50.gif

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
مريم

تو هم مثل پسر من موش کوشی و ريزه ميزه هستی پس؟ راستی شما شمالی هستين؟

سارا

خدا اين کوچووی ناز نازی رو برات نگهش داره اين عذاب وجدان برای همه ی مامانای شاغل وجود داره عزيزم

مريم

من خيلی دوست داشتم تهران بودم و ميرفتم و از نزديک با مامانا و نی نی هاشون آشنا ميشدم. راستی مگه پست جديدم واسه شما باز نميشه؟

maneli

salam, in webloge to mano motad karde, sobh ta bidar misham, miam bebinam chize jadidi az sara neveshty ya na. shayad bavar nakoni vali bishtar az hame delam baraye sara tang shode. az daste in agha bardia nashod ye dele sir baghalesh konam. hamash soorate khandoonesh jeloye cheshmam hast. az tarafe man beboosesh o be hame salam beresoon

فرناز

سلام خانومی.الهییییییییییییییییی.چه دخمل عسلی داری.خدا برات حفظش کنه. ممنون که به وبلاگ من سر زدی .من همه پستهات رو خوندم.راست می گی ،تو هم کم عذاب نکشیدی. ولی مال من خیلی طولانیه. من هفته ۲۹ بودم که بستری شدم و الانم تا هفته ۳۶ همش باید در استرس باشم که نکنه کیسه آب پاره بشه . همش نگران زایمان زودرس و کامل نشدن و مانی و ... هزارتا چیز دیگه هستم. بدی اش هم اینجاست که من دکترم تهرانه و فقط تلفنی باهاش ارتباط دارم تا بتونم برم پیشش. به دکترهای اینجا هم اصلا اطمینان ندارم. خدا رو شکر میکنم که سارا کوچولوی تو نیاز به دستگاه نداشت. از طرف من ببوسش

ياس

موش بخوره اين دخمل خوش خنده رو ايشاللا دندوناش بدون ناراحتی دربياد