مامان و باباshimboskoli سارا

من سارا هستم متولد سوم آذر 1385 دراين وبلاگ مامان ونوشه و بابا مجيد ميخوان خاطرات زندگي منو بنويسند خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مامان ونوشه
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
لینک دوستان
آرتا شور زندگي
آرش وروجک
آرين کوچولو
اميدم ريحانه
انتظار شيرين
ايلياي مامان
اين نفس من بيده
بچگيهاي ديبا و پرند
برديا گل پسر ماماني
بلاچه
بهار كوچولو
پارميدا كوچولو
پگاه و پارساي عزيز
پگاه و داداشي ها
پويان و مامانش
ترنم عاشقي
تك ستاره من
تينا و سينا
جاودانه
حکایت زندگی
خبر خوش زندگی
دختر من
دل آرام كوچولو
راستين كوچولو
رژين خانم گل
ستاره طلايي
عروسک مامانی
عزيز دل مامان و بابا
كودك ما
لذت با تو بودن
ما دو نفر
ماماني غزل كوچولو
محمد طلا
مزدا و پيشي
ملوسک
من و ني ني
منتظر يك كفشدوزك ناز
مهديار موش کوچولو
ميتي و ماهي كوچولوش
نوشته هاي من
ني ني گو لو
ني ني من
نيما شير پسر
يك سبد عطر ياس
يونا كوچولو
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
به به .. چه روزهای قشنگی .. روزهای زیبای اردیبهشت ماه .. ماه زیبای خدا ...
ما هم تو این روزها و ماه قشنگ دو تا سفر خوب با سارا گلی رفتیم ...
سفر اولمون به اصفهان و گلپایگان به همراه مامان فریبا و بابا داود و سفر دوم هم رامسر به همراه عموکاظم و خاله مریم و مهدیار عزیز ..که هر دوسفر بسیار خوب و پر از خاطره برای ما بود ..
سفر اول که سارا خانوم حسابی شیطنت کرد و در طول مسیر یه ماساژ حسابی با مشت و لگد هاش به مادربزرگ و پدربزرگش داد ... خدایا هیچوقت سایه بزرگترها رو از سر ما بر ندار ...
بعد از مدتها تو این سفر فهمیدم که سارا هم کم کم داره از جاهای تاریخی و .. خوشش میاد .. اسمها خوب به خاطرش مونده بود ... خلاصه جای همگی بسیار خالی بود ..
رامسر هم که شیطنت و آب بازی و ساحل و مهدیار و سارا ... مثل همیشه خیلی خوش گذشت و بچه ها حسابی آتیش سوزوندن ... هوا هم خیلی خیلی خوب..
راستی اسم سارا خانوم هم مدرسه نوشتیم و در این راستا هم اولین عکس پرسنلی ازش گرفتیم که چون مقنعه نداشتم و با روسری گرفت ... عین ..ننه نقلی ... ها شده بود ..
و آخرین خبر اینکه دخترک من در حالیکه 5 سال و 5 ماه و سه هفته و دوروز داشت ... روز پنجشنبه 28 اردیبهشت با اصرار شدید خودش گوشهاش رو سوراخ کردیم و بلافاصله خودش به کلیه دوستان و اقوام اطلاع رسانی نمود که بعله ... من گوشهام روسوراخ کردم و الان که با شما صحبت میکنم گوشواره تو گوشمه ...
..( در اولین فرصت عکس میزارم ..)
امیدوارم که این روزهای زیبای بهار برای همه پر از خاطرات قشنگ باشه ..برای سارای من هم همینطور ..
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ - مامان ونوشه
اول از همه خدای مهربونم رو به خاطر یه اتفاق خیلی خوب خیلی خیلی خیلی خیلی شکر میکنم .. اینجا هم مینویسم که سارا هیچوقت هیچوقت یادش نره ..

سال نو برای دخترک من هم مثل همه بچه ها پر از شادی و شور و هیجان بود .. طبق معمول شمال که رفتیم حسابی از طبیعت لذت برد و کلی تو باغ بابا بزرگش توت فرنگی کاشته که هر دفعه بهشون میرسه و ...
یزد هم مثل همیشه ... شیطنت و قلدری و حرف خودشه و...
و البته من که شدیدا مریض شده بودم و از شدت بدن درد اشک میریختم اونهم به رسم دختر بودنش کنار من اونقدر اشک ریخت تا خوابش ببره .
بعد هم مهدکودک و بازی و شیطنت و ..
از بعد از عید به اصرار شدید خودش میره کلاس نقاشی و خیلی هم کلاسش رو دوست داره ... زبانش خیلی پیشرفت کرده ... موسیقی هم با بلزش چند تایی آهنگ میزنه و الان دارن نت ها رو یاد میگیرن با کشش و ... که نت بخونن و بنویسن .. خدا رو شکر ..
اینهم چند تا عکس از جشن مهد که قولش رو داده بودم ..

سارا ..مجری برنامه
ه
سارا در نقش آب ..نمایش صامت ماه پیشونی

دخترکم ... سنبل سفره هفت سین
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ - مامان ونوشه