Lilypie Kids Birthday tickers مامان و باباshimboskoli سارا

 

مامان و باباshimboskoli سارا


سال نو مبارک

دختر گلم و همه دوستان مهربون .. عیدتون مبارک...

یه عالمه شادی و سلامتی و خیر و برکت برای همتون آرزو میکنم

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ - مامان‌ ونوشه

عزاداری ها ..مدرسه ..الودگی هوا

اوایل آذرماه همراه با دخترک و همسری عازم یزد شدیم ..تولد دخملی شده بود شب تاسوعا وبرای همین فقط از عمه و مامان بزرگ و بابا بزرگش هدیه هاش رو گرفت و خود تولد موند برای بعد ....اونجا هم همراه من و بابا مجید تو عزاداری ها شرکت کرد بعد هم با مامان بزرگ و بابا بزرگش برگشتیم تهران و یه دوهفته ای مهمون داشتیم ... و حسابی به سارا خوش گذشت ..

سارا قبل از رفتن به عزاداری

 

فکر کنم یکی دو پست قبل در مورد ستاره های سارا و داستانهاش تو مدرسه نوشته بودم و در نهایت دخترک رو راضی کرده بودم که مهم اینه که تو مراحل مختلف زندگیت موفق باشی و ... بعد از دو ماه از صحبتهای ما ..یه روز معلمش با من  شروع به صحبت کرد که سارا یه کار اشتباه تو کلاس کرده و معلمش اومده که ستاره اش رو برداره که دختر خانم ما دست به کمر زده که هر چی دلتون میخواد بردارین هر چی میخواین بزارین .. مهم اینه که من تو زندگی ستاره بگیرم و آدم خوبی باشم ... و بیچاره معلمش مونده بود و سارا و تعدادی از بچه ها که قطعا تو این ماجرا سوء استفاده میکنن ...

یا یه مدت بعد اومد خونه با سرو صدا از من پرسید که مامان غایب شدن ستاره  داره .. که من با تعجب و در عالم بیخبری گفتم نه دخترم.. و گفت که همکلاسیش جایزه گرفته چون چسب مایع رو دیرتموم کرده بود ..این به خاطر این نبود که اسراف نکرده فقط چون غایب بوده بدون مصرف مونده بوده ... منم تو فکر بودم که چی بگم که به من گفت من به خانم معلممون هم گفتم... خوشحال شدم تا جوابش رو بشنوم که گفت خانم یه جوری نگام کرد که انگار اصلا چیزی نشنیده .. منم که خنده ام گرفته بود بهش گفتم من که بچه بودم اگه خانوممون این کار رو میکرد معنی اش این بود که به تو ربطی نداره ....

قسمتی از کارهای دستی سارا در مدرسه با وسایل دور ریختنی

یه مدت میدیدم طبق عادت همه بچه ها همه گزارش خونه رو مدرسه میده ..فکر کردم اونقدر عاقل شده که باهاش صحبت کنم که منم شروع کردم از خودم مثال زدن که قبل ازدواجم همه چی رو با مامانم در میون میزاشتم چون خانواده ام بودن و الان با تو و بابایی چون شما خانواده من هستین.. از اونجا که من واقعا عادت ندارم خیلی به مامانم گزارش بدم خیلی راحت با مدارک و شواهد قبول کرد که حریم خصوصی هر کس خانواده اشه ........

فرداش اومد خونه ......................... مامان .. مامان ... آقای ... راننده سرویس ازم پرسید سارا چه خبر مدرسه .. خونه (‌البته واقعا نباید میپرسید ) منم بهش گفتم ................یه عالمه خبر دارم اما چون شما خانواده من نیستین ... به شما ربطی نداره منم به شما نمیگم و چند بار تاکید کرده بود که خبر خیلی دارم ........ و ما دوباره کلی ماجرا داشتیم که در چنین مواردی بگی خبر خیر سلامتی کفایت میکنه ...............

برای شب یلدا هم من چون نماینده مامان ها بودم .. فقط کار بسته بندی و تزئین و .. بسته های یلدا با من بود و کل هزینه رو خانواده ها داده بودن و از شانس من اون چند روز حال خوشی نداشتم و دخترم به کل اولیای مدرسه و بچه ها و بعضا مادرها تاکید کرده بود که مامانم خیلی مریض بوده اما نشسته برای بچه ها اینا رو درست کرده بقیه فقط پولش رو دادن و ...........

شب یلدا هم خونه مامانم براش یه تولد کوچیک گرفتیم و تا لحظه ای که اسم خودش رو روی کیک ببینه نمیدونست که تولد خودشه و فکر میکرد تولد یکی از دایی هاست ... و فکر کنم که سورپرایز بزرگی براش بود و حسابی بهش خوش گذشت ...

شب تولد سارا و شب یلدا ..

بعد از الوده شدن هوا هم یه سفر دوسه روزه به شمال داشتیم که حسابی کشاورزی کرد به قول خودش و نهایت استفاده رو از طبیعت برد ..توی راه هم برف بازی و در تمام مدت که میخواست برف بازی کنه بیشتر از اینکه لذا برف بازی رو ببره داشت به این فکر میکرد که برم تو کلاس به همه بگم من برف بازی کردم ....

 

سارا ومادربزرگم .. شمال

 

چقدر حرف زدم ..شاد و پیروز باشید

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ - مامان‌ ونوشه

تولدت مبارک دخترم

دخترکم سارای عزیزم .. این چند خط رو از نوشته های بابا لنگ دراز دیدم .. فکر کردم تو سالروز تولدت خوندنش خالی از لطف نباشه ...
 
 
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
 

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد قلبباید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

 

تولدت مبارک

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ - مامان‌ ونوشه