مامان و باباshimboskoli سارا

من سارا هستم متولد سوم آذر 1385 دراين وبلاگ مامان ونوشه و بابا مجيد ميخوان خاطرات زندگي منو بنويسند خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مامان ونوشه
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
لینک دوستان
آرتا شور زندگي
آرش وروجک
آرين کوچولو
اميدم ريحانه
انتظار شيرين
ايلياي مامان
اين نفس من بيده
بچگيهاي ديبا و پرند
برديا گل پسر ماماني
بلاچه
بهار كوچولو
پارميدا كوچولو
پگاه و پارساي عزيز
پگاه و داداشي ها
پويان و مامانش
ترنم عاشقي
تك ستاره من
تينا و سينا
جاودانه
حکایت زندگی
خبر خوش زندگی
دختر من
دل آرام كوچولو
راستين كوچولو
رژين خانم گل
ستاره طلايي
عروسک مامانی
عزيز دل مامان و بابا
كودك ما
لذت با تو بودن
ما دو نفر
ماماني غزل كوچولو
محمد طلا
مزدا و پيشي
ملوسک
من و ني ني
منتظر يك كفشدوزك ناز
مهديار موش کوچولو
ميتي و ماهي كوچولوش
نوشته هاي من
ني ني گو لو
ني ني من
نيما شير پسر
يك سبد عطر ياس
يونا كوچولو
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
بعضی مواقع بزرگ شدن بچه ها خیلی بیشتر به چشم میاد ... من این حس رو در مورد سارا وقتی کمتر از یکسال داشت و همه میدونیم که تو اون سن رشد بچه ها خیلی سریعه دیدم و الان رشد فکری و روحی اش رو.. به حیرت میبینم که چقدر از سال گذشته بزرگتر شده اونقدر که ترس برم میداره ... اونقدر که کم میارم و نمیدونم باید چطور هم صحبتش بشم ... تا حدی که با احتیاط باید رفتار کنم چون الان نه تنها تقلید میکنه بلکه تحلیل میکنه و برای خودش نتایجی میگیره که با خداست ...
و اما داستانهای یکماهه گذشته ما
یه سفر یه هفته ای به مشهد داشتیم مادر و دختر و 6 تا خانوم معلم بازنشسته که خیلی خوش گذشت و چون همه قبلا معلم بودن هر کدوم کلی با سارا بازی میکردن و دوستش داشتن ... البته آخر شب که میشد سارا غصه باباش رو میخورد که الان بابام تنهایی چیکار کنه بدون زن و بچه چطور بخوابه ... اما رویهمرفته دختر خوبی بود و خیلی اذیتم نکرد .. اونجا که بودیم برف هم اومد و سارا حسابی برف بازی کرد ... تو حرم امام رضا (ع) هم طبق معمول کلی گریه و ... ( کلا موقع دعا و مناجات خیلی سریع تحت تاثیر قرار میگیره )
بعد از اون سفر هم تاسوعا و عاشورا تو تهران کلی عزاداری کردو خدائیش هم خیلی خوب بود ...
یه سفر هم رفتیم شمال شب یلدا که دخترک کلی با بابابزرگش میوه (پرتقال و نارنگی ) از درخت چید و حسابی ذوق زده بود که داره خودش میوه میچینه ...( دست بابا دا درد نکنه اگه به خودم بود حوصله نمیکردم سارا رو ببرم برای اینهمه لذت بردن از طبیعت )
از اواخر ماه قبل هم دیگه خودش با سرویس از مهد برمیگرده و کلی برای من تو وقت صرفه جویی شده ... و از همه مهمتر احساس بزرگ بودنی که بهش دست داد مهمه ..
اینروزها هم همش عنوان میکنه من سال دیگه میرم مدرسه البته آمادگی ..........و اینکه همش داره تو دعاهاش به خدا سفارش یه خواهر میده و میگه اگه خدا به ما یه نینی پسر بده پسش میدیدم .........
خلاصه بیشتر با دخترک هستم و از بودن در کنارش لذت میبرم ....
خدای مهربون شکرت


پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ - مامان ونوشه
سارای من 5 ساله شد..
دخترک خوب و مهربونم امروز 5 ساله شد ...
منهم به اندازه 5 سال کنارش خیلی چیزها یاد گرفتم ..بزرگ و بزرگتر شدم ..
مادر بودن من رو قوی کرد .. مخصوصا تو سالی که گذشت ...
اینجا چیزی نمینویسم اما حتما خودش در آینده به یاد میاره که چرا براش اینطور نوشتم ...
به خاطر شرایط روحی خانواده بعد از مرگ دایی ام و ...
امسال تولد کوچولوئی چند شب پیش برای سارا گرفتیم و دخترک حسابی لذت برد هر چند هنوز تاکید داره که تولدی که برام گرفتین تو ماه آبان بود نه آذر
.... اما خدا رو شکر ..
امروز هم همزمان با پنجمین سالگرد تولدش میخواهیم بریم مادر دختری با مامان فریبا و دوستاش پابوس امام رضا (ع)..
ماه اردیبهشت که رفته بودیم از همه حال و هوای دخترک نوشتم ... امیدوارم اینبار سفر بهتری پیش رومون باشه ...
میخوام برم دستهای دخترکم رو بزارم تو دستهای امام رضا و بگم ..خودت میدونی چه میخوای بکنی ...
من همه جا به داشتنت پز دادم ..گفتم هر بار دلم حسابی گرفته بود یه سفر قسمتم شد و بعدش همه خوبیها و رحمتهای دنیا سرازیر شد به سمتم ...
من خیلی چیزها رو از شما و فک و فامیلت دارم ...دخترم نذر روز تاسوعاست اما هر سال کلی بهت میگم که یادت نره برای همه بنده های خوب خدا که دعا میکنی معصومیت دخترک من رو هم ببین و براش عاقبت خیر رقم بزن ....
یه عاقبت که دشمن شادمون نکنه ...
امسال هم هدیه تولدش رو ازت میخوام بگیرم ... نمیدونم چی اما همین که داریم میایم پیشت ..پابوست ..خودش برای من بهترین هدیه بود ... منتظرم ....
و در آخر :
دختر خوب و عزیز و دوست داشتنی ام تولدت مبارک ...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ - مامان ونوشه