Lilypie Kids Birthday tickers مامان و باباshimboskoli سارا

 

مامان و باباshimboskoli سارا


 

بعضی مواقع بزرگ شدن بچه ها خیلی بیشتر به چشم میاد ... من این حس رو در مورد سارا وقتی کمتر از یکسال  داشت و همه میدونیم که تو اون سن رشد بچه ها خیلی سریعه دیدم و الان رشد فکری و روحی اش رو.. به حیرت میبینم که چقدر از سال گذشته بزرگتر شده اونقدر که ترس برم میداره ... اونقدر که کم میارم و نمیدونم باید چطور هم صحبتش بشم ... تا حدی که با احتیاط باید رفتار کنم چون الان نه تنها تقلید میکنه بلکه تحلیل میکنه و برای خودش نتایجی میگیره که با خداست ...

و اما داستانهای یکماهه گذشته ما

یه سفر یه هفته ای به مشهد داشتیم مادر و دختر و 6 تا خانوم معلم بازنشسته که خیلی خوش گذشت و چون همه قبلا معلم بودن هر کدوم کلی با سارا بازی میکردن و دوستش داشتن ... البته آخر شب که میشد سارا غصه باباش رو میخورد که الان بابام تنهایی چیکار کنه بدون زن و بچه چطور بخوابه ... اما رویهمرفته دختر خوبی بود و خیلی اذیتم نکرد .. اونجا که بودیم برف هم اومد و سارا حسابی برف بازی کرد ... تو حرم امام رضا (ع) هم طبق معمول کلی گریه و ... ( کلا موقع دعا و مناجات خیلی سریع تحت تاثیر قرار میگیره )

بعد از اون سفر هم تاسوعا و عاشورا تو تهران کلی عزاداری کردو خدائیش هم خیلی خوب بود ...

یه سفر هم رفتیم شمال شب یلدا که دخترک کلی با بابابزرگش میوه (‌‍پرتقال و نارنگی ) از درخت چید و حسابی ذوق زده بود که داره خودش میوه میچینه ...( دست بابا دا درد نکنه اگه به خودم بود حوصله نمیکردم سارا رو ببرم برای اینهمه لذت بردن از طبیعت )

از اواخر ماه قبل هم دیگه خودش با سرویس از مهد برمیگرده و کلی برای من تو وقت صرفه جویی شده ... و از همه مهمتر احساس بزرگ بودنی که بهش دست داد مهمه ..

اینروزها هم همش عنوان میکنه من سال دیگه میرم مدرسه البته آمادگی ..........و اینکه همش داره تو دعاهاش به خدا سفارش یه خواهر میده و میگه اگه خدا به ما یه نینی پسر بده پسش میدیدم .........

خلاصه  بیشتر با دخترک هستم و از بودن در کنارش لذت میبرم ....

 خدای مهربون شکرت

                                                                                                                                             

 

                   

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ - مامان ونوشه

تولدت مبارک

سارای من 5 ساله شد..هورا

دخترک خوب و مهربونم امروز 5 ساله شد ... قلبمنهم به اندازه 5 سال کنارش خیلی چیزها یاد گرفتم ..بزرگ و بزرگتر شدم ..لبخندمادر بودن من رو قوی کرد .. مخصوصا تو سالی که گذشت ...

اینجا چیزی نمینویسم اما حتما خودش در آینده به یاد میاره که چرا براش اینطور نوشتم ...چشمک

به خاطر شرایط روحی خانواده بعد از مرگ دایی ام و ... ناراحتامسال تولد کوچولوئی چند شب پیش برای سارا گرفتیم و دخترک حسابی لذت برد هر چند هنوز تاکید داره که تولدی که برام گرفتین تو ماه آبان بود نه آذر چشمک.... اما خدا رو شکر ..

 امروز هم همزمان با پنجمین سالگرد تولدش میخواهیم بریم مادر دختری با مامان فریبا و دوستاش پابوس امام رضا (ع)..هورا

ماه اردیبهشت که رفته بودیم از همه حال و هوای دخترک نوشتم ... امیدوارم اینبار سفر  بهتری پیش رومون باشه ...لبخند

میخوام برم دستهای دخترکم رو بزارم تو دستهای امام رضا و بگم ..خودت میدونی چه میخوای بکنی ... لبخندمن همه جا به داشتنت پز دادم ..گفتم هر بار دلم حسابی گرفته بود یه سفر قسمتم شد و بعدش همه خوبیها و رحمتهای دنیا سرازیر شد به سمتم ... چشمکمن خیلی چیزها رو از شما و فک و فامیلت دارم ...دخترم نذر روز تاسوعاست اما هر سال کلی بهت میگم که یادت نره برای همه بنده های خوب خدا که دعا میکنی معصومیت دخترک من رو هم ببین و براش عاقبت خیر رقم بزن ....قلب یه عاقبت که دشمن شادمون نکنه ...

امسال هم هدیه تولدش رو ازت میخوام بگیرم ... نمیدونم چی اما همین که داریم میایم پیشت ..پابوست ..خودش برای من بهترین هدیه بود ... منتظرم ....بغل

و در آخر :

 

دختر خوب و عزیز و دوست داشتنی ام تولدت مبارک ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ - مامان ونوشه